خاطرات آموزشی سربازی /9بهمن 1394
راستش منم یکشنبه رفتم مرخصی سه شنبه باید بر میگشتم شاید ساعت مرخصی خیلی کم بود ولی خیلی به این مرخصی نیاز داشتم الان روحیم خیلی بالاست . الان که دارم این هارو مینویسم حالم خیلی خوبه گاهی وقت ها تو زندگی آدم یه سری اتفاقاتی میفته شاید اون لحظه خون به مغزمون نرسه کفر بگیم ولی زمان که میگزره میگیم خدایا شکرت ممنون که به فکرم بودی نزاشتی اون اتفاق بیفته
الان هم زبون حال من همین حرفه
یه فلاکس اوردم اینجا روزی 10 تا لیوان چای میخورم
خونه بودم ماهی 1 لیوان چای هم نمیخورم ولی اینجا میچسبه لامصب
الان ساعت 9:40 صبح تا 12 بیکارم . از 12 تا 2 باید برم سر پست از 2 تا 6 بیکار . از 6 تا 8 پست دوباره 12 شب تا 2 باید نگهبانی بدم
دلم برای بازی کانتر تنگ شده 
یک سری آدم هایی اینجا هستن خیلی مزخرف هستن حیف که پروندم سیاهه نمیتونم با کسی دعوا بیفتم =))
ولی خب ... فعلا خدافظی تا بعد 