از آدمیزاد بعید نیست
که بگوید
خداحافظ
و بند بند وجودش
میخواهم بمانم
باشد
گمان میکردیم که عشق نجاتمان خواهد داد...
اما زخمی تر از قبل رهایمان کرد...
عزیز نامهربانم
بهترین غریبهات میمانم
که تو را همیشه دوست خواهد داشت…
خدای من،
ﺑﺮﺍی ﺩﻟﻢ ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ ﺑﺨﻮﺍﻥ
ﺍﻣﻦ ﻳﺠﻴﺐ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻄﺮ
تا آرام گيرد اين قلب ناآرام
خدای من!
به حضورت، به نگاهت، به یاری ات
اين روزها سخت نيازمندم
ﺧﺪﺍﯾﺎ! دست دلم را بگیر ای مهربانترين مهربانان
اِلٰهی وَ رَبّی مَنْ لی غَیْرُکَ...
به چه چیز تو آنقدر وابسته شدم...؟؟؟!!!
به چشمانت که مرا نگاه نمیکند...؟؟!!
یا به قلبت که مال من نیست...؟
«نمیدانم چه میخواهم بگویم...
غمی در استخوانم میگدازد...»
شاید همه چیز ایده آل نبود
ولی من همیشه دلم به بودنت خوش بود
شاید شرایط طبق میلمون پیش نمیرفت
ولی بودنت واسم قوت قلب بودش
شاید ما شبیه هم فکر نمیکردیم
ولی من به بودنمون کنار هم امید داشتم
شاید من اونقدر که تورو دوست داشتم
تو منو دوست نداشتی ولی
من به اندازه ی جفتمون دوست داشتم
شاید مسیرمون یکی نبود
ولی ازت ممنونم که بخشی از داستان من بودی
اثر انگشتتاز روی قلبم پاک نمیشه
و همیشه دوستت دارم
تو همان جان منی، و نشانی قلبت را هرگز از یاد نبردهام. فرسنگها هم که از من دور باشی، هوایت که به سرم بزند، مینشانمت کنار رویاهایم، دستهای خسته و دلواپسم را میگذارم در دستانت، و از دلتنگیهایم برایت میگویم …