اتفاقات بد پيش ميان تا بزرگت كنن اونقدر كه هربار بتونى خاطرات تلخ ترى رو هضم كنى يك روزى، يك كم سن و سالى ميشينه رو به روت و بهت ميگه: "تو از حالم از عشقى كه بهش دچارم، هيچ نميفهى" و تو با بغض بهش لبخند ميزني.