دیشب وقتی بر می گشتم خونه

دیشب وقتی بر می گشتم خونه صدای بلند یک نفر تمام خیابون رو گرفته بود. یک نفر که با گریه داد میزد:
تو قول داده بودی... تو قول داده بودی.
دلم میخواست برم نزدیک و ازش بپرسم چه قولی بهت داده بود اما بعد با خودم فک کردم بیام و از تو بپرسم. حتما توی چیزهایی که برام می نویسی قول اون آدمم هست‌.
بهم بگو چه قولی داد که هیچوقت بهش عمل نکرد؟

یک فرشته ای تو قلبت زندگی میکنه

یک فرشته ای تو قلبت زندگی میکنه که هم اسمت رو داره هم اون چهره ی مثل ماهت. خیلی وقت ها که بداخلاقی به اون فکر میکنم٬ چون خیلی خیلی هوام رو داره. براش که حرف میزنم بهم گوش میده٬ وقتی گریه میکنم شونه هام رو میماله‌... وقتی عصبی هستی اون فرشته تو چشمام می خنده٬ وقتی داد میزنی «برو بیرون میخوام تنها باشم»٬ برای اینکه باهاش درد دل کنم٬ ازم با صدای آروم خواهش میکنه
.
چیزی که خیلی وقت ها باعث میشه با تو مهربون باشم زندگی با یک موجود ایده آل خیالیه که گاهی شبیهته و گاهی شبیهت نیست. معصوم مثل عکسهای بچگیت کنار دریاست. عکس های همون سفر که برای اولین بار دریا رو دیده بودی
.
هربار که دل میشکونی و با رفتارت غافلگیرم میکنی٬ ناخودآگاه به روزهای اول آشناییمون فکر میکنم. همون روز ها که برخلاف امروز خیلی عجول بودی... زود به زود دلتنگ میشدی و هرساعت دلت میخواست من رو ببینی. همون عصرها که هی میگفتی بریم دریا٬ برات عادی نشده بود هیچ چی. وقتی خودت نیستی به همون روزا فکر میکنم٬ شبیه همون روزها میشم تا شاید برای اینکه قدر هم رو بدونیم٬ مجبور نباشیم از هم فاصله بگیریم
‌.

تا حالا به این فکر کردی که
چی‌ باعث میشه جاش رو به کسی ندی؟

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»

چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام . گفت:
«اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،......
فقط سرد بود....

موی بشکافی به ‌عیب دیگران. چو به ‌عیب خود رسی کوری از آن