تنهايي ... تنهايي... تنهايي...
واژه اي كه فرديت ما را در آغوش كشيده و به سينه مي فشارد...
دردهاي ناشي از اين فشار هاي روحي و جسمي،
گاه تمام ما را در بر ميگيرد...هر چه دست و پا مي زنيم رهايي نمي يابيم، مي پنداريم كه شايد راه فراري نباشد اما... رشد وجوديت ما درست در رويارويي با اين موانع آغاز مي شود؛ درست در همان نقطه ي غير قابل تصور ما....همانجايي كه درد از هر سويي در پوست و گوشتمان رخنه كرده است...
از پذيرفتنِ زندگيِ بدونِ ياري از جانبِ افراد، واهمه اي نداشته باشيم، زيرا اين مسير ما را به سوي تعالي خواهد برد