غروب جمعة پاییزی...

تنهایی...

به تنهایی هم می تواند

دخل آدم را بیاورد

چه برسد به اینکه

دست به یکی کند با غروب

دست به یکی کند با جمعه

با پاییز...!

رهایی...

تو هیچ می دانستی از سکوت هم می شود الهام گرفت؟
که  روشنی همیشه بشارت بخش
و پرواز همیشه هم رهایی بخش نیست؟ 
که باید ساعت ها فقط بنشست تا رهایی آموخت؟

حلقه کوبان...

11174408_10206881536263917_163804508579442338_o.jpg (2048×1097)

 


مـا بر درعشـــق... حلقــه کــوبان..
تو... قفــل زده ... کلیــــد برده...

 

منتظر باش...

1586e964c85ee5f9f282245596f57ec21e65353cc9d5bb673c1d09db82c6ad6c.jpg (894×465)

منتظر باش که پاییز شوم
خالی از سر سبزی و رنگ بهار
تا بماند روی گلدان های تو
دست هایم زردو خشک و بی قرار
*

منتظر باش که یک حرف شوم
تا بیایم روی لب های تو باز
تو مرا تکرار کن، تکرار کن
می شوم آماده آواز باز

دوستت دارم

هیچ تناقضی در حرف هایم نیست

وقتی همزمان هم می گویم برو هم بیا

یا وقتی می گویم بله و بعد می گویم نه

چه کسی می تواند بفهمد :

«نیمی از من دوستت دارد

و نیمه ی دیگر رنج می برد»

ساده لوح بودم که فکر می کردم می توانم بگذرم

همیشه آن نیمه ی اول برنده می شود :

وقتی می گویم : «حق با توست»

دقیقاً یعنی دوستت دارم

یعنی جز دوست داشتن ات چیزی برایم مهم نیست...

بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم؟!

همیشه اولین کوپه

از آن زنی ست

که از اندوه ِ چشمان ِ مردی خسته می گریزد

همیشه آخرین ایستگاه

از آن ِ مردی ست

 که روزگارش بی حضور موهای سیاه ِ زن

قطاری را میماند

که عشق را

در اولین کوپه اش

با خود می برد...

بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم!؟

وُ من عاشق شدم!

گاهی میان ِ مردم

در ازدحام ِ شهر

غیر از تو

هرچه هست فراموش می کنم...

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم

امروز...

حواس ِ شهر

پرت ِ برف است

حواس ِ من

امّـا،

هنوز درگیر گرمی دستان توست...

چیزی بگو بگذار تا همصحبتت باشم

راستی گمشده ات کیست؟

من

عادت کرده ام

هر صبح

قبل از باز شدن چشم هایم

دوستت داشته باشم؛

وَ برایم مهم نباشد که تو

در کجای این شهر شلوغ

به فراموش کردنم مشغول هستی...

مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

http://raze-sarbaste.persiangig.com/new2/12.gif

 

برو آنجا که تو را منتظرند...

  قاصدک

  در دل من،

   همه کورند و کرند

 

33. دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

دستم نمی رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت

یوسف ترین عزیز جهان هم که باشی ام
در سینه آتشی است به داغ خریدنت

بالاتر از نگاه منی! آه! ماه من!
دستم نمی رسد به بلندای چیدنت

 + عنوان : 

دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت 
 ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست 
 هشیار و مست را همه مدهوش می کنی ( هوشنگ ابتهاج )

32

آنچه شما را نمی‌کشد، شما را قوی تر می‌کند

31

دربند کسی باش که دربند حسین است
w535

30

تو می روی سفر اما روایتش با ما
روایتِ پر ِ سوز ، پر ز غربتش با ما

پیاده رفتن ِ تا کربلا برای شما
و صورتی پر ِ اشک ، آه و حسرتش با ما

 

29.خدا

ای که دستت میرسد کاری بکن