دیگه یواش یواش داریم به روزای سخت نزدیک میشیم

امروز فرماندمون اومد و خیلی صفت و سخت برخورد کرد. از ساعت 8 تا 9 صبح تو حیاط داشتیم به چپ چپ و به راست راست و عقب گرد و از این چیزا تمرین میکردیم دلم خیلی تنگه برای همه چی و همه کس . دوستای خوبی هم پیدا کردم اینجا که بعدا معرفیشون میکنم

حرکات نظامی رو تو صبحگاه پادگان تمرین کردیم و اومدیم آسایشگاه تا 11 استراحت کردیم . ساعت 11 دوباره فرمانده اومد اومدیم میدان . هیچکس جرات نداشت یک کلمه حرف بزنه ساعت 12:30 تموم شد و رفتیم ناهار من سریع رفتم باجه تلفن زنگ زدم به چند نفر صحبت کردم تا یه کم آروم شم .بعد این که تموم شد بغض بدی گلومو گرفت که هیچی آرومم نمیکرد خیلی جلوی خودمو گرفتم تا جلو دوستام گریه نکنم.

از ساعت 3 تا 5 بعد از ظهر تمرینات نظامی رژه و ... الان هم 5:30 عصر دارم مینویسم ماهیچه های پام قفل شده همه بچه ها دارن مینالن مخصوصا بعضیا که دیگه خیلی سوسولن تو پر قو بزرگ شدن

فقط میخوام زودتر تموم شه چون دیگه طاقت ندارم

فعلا خدافظی تا بعد . . .