من اولين بار، وقتي فهميدم عاشق شدم
كه زير بارون ميدويدم!
قرار بود بره سفر
و من بايد ازش خداحافظي ميكردم.
يادمه قبل اون روزها
روزاي ابري رو تماماً خواب بودم.
عاشقِ آفتاب بودمو از هواي ابري فراري
اما، اون شب همه چيز فرق ميكرد.
.
من اولين بار، وقتي فهميدم عاشق شدم
كه دير شده بود و چتري نبود
و من دُرست اون طرف خيابون
رو به روي درشون،
به دستهاي خيس ام نگاه ميكردم
.
بعدها، اون قهر كرد و رفت اما
من هيچوقت به روزهاي قبل اون برنگشتم.
انگار كه فقط اومده بود تا
منو با اين هوا آشتي بده بره
انگار بايد حتما يكي ميومد و ميرفت
تا من با بارون دوست ميشدم