پیر میشم و تو در ذهن منی و عصایی که میخورد به زمین

من شدم بارکش خاطره ها کمرم خم شد از این فاصله

من با چشمان خودم دیدم رفت


بیا و
برای این دوست داشتن ات
فکری بکن!
جا نمی شود در من ...

 آقایی؟
+جونم عزیزم
روزت مبارک مرد من
😌

ای هنوز آفتابی!
ابرها پاک کردند ما را
رو به این حال تاریک،
روشنگری کن!
 

بوی دلتنگی می دهم!
حتی بهار هم
پیله ی تنهایی م را
به روی پروانه هایش نمی گشاید!
 

امروز وقتی نگاهم افتاد به آینه سفره هفت سین
نه شکست ها
نه پیروزی ها
نه زخم ها
نه خاطره ها
هیچکدام پیدا نبود
من فقط آدمی دیدم پخته تر
این " تَر " را دوست تر میدارم
شاید " حوّل حالنا " همین باشد ...